مولوي در غزلياتش شاعر است و من غزلياتش را دوست دارم. علاقهي چنداني به «مثنوي» مولوي ندارم؛ زيرا چندان به آن رويكردش در زندگي علاقه ندارم .نبايد فراموش كنيم كه «مثنوي معنوي» نتيجهي اعلام نوعي دانستگي مولوي است. او در مثنوي درس ميدهد؛ چون به گمانش جهاني را كه ميشناسد، تبيين ميكند؛ اما غزليات مولوي نتيجهي شور نادانستگي است. شمس لنگرودی
روی تخت هایی که رویشان می خوابیدند ستاره داوود کشیده بودند.
بدترین بخش قضیه اتاقی بود که به تحقیقات دکتر یوزف منگله اختصاص داشت. بچه های کوچک دوقلو و سه قلوی کولی و یهودی را از زندانی ها جدا می کرد تا رویشان تحقیقات همسان سازی انجام بدهد. می خواست بیند چطور می شود نژاد آلمان ها را تکثیر کند. اول روی این کار کرد که چطور رنگ چشم هایشان را آبی کند بعد روی فک، بینی و گوش هایشان کار کرد.
زندانی ها باید قبل از وارد شدن به کمپ همه چیز هایی را که همراهشون بود روی سکوی ایستگاه قطار جا می گذاشتند. آنوقت این وسایل را منتقل می کردند به جاهایی که زندانی ها به آنها می گفتند کانادا 1 و کانادا 2 . زندانی ها مجبور بودند کل این وسایل را تقسیم کنند به دو بخش آنهایی که کیفیت خوبی داشتند را می فرستادند به آلمان و آنهایی که کیفیت پایینی داشتند را به کشور های دیگری که دست آلمان ها بود. بزندانی ها اسم جای تقسیم وسایل را کانادا گذاشته بودند دلیلش هم این بود که برای همه شان قاره امریکا کعبه آمال بود. آشویتس جایی بود که هیچ چیز وجود نداشت و کانادای آشویتس جایی بود که همه چیز در آن بود. زندانی هایی را که به کانادا می فرستادند بعد از تمام شدن کار به دقت می گشتند. نمی توانستند چیزی از آنجا با خود بیاورند ولی حداقل می توانستند کمی خوراکی بدزدند و این نهایت خوشبختی بود.
دستكشهاي سياهش را
بر سيمهاي برق
آويخت و دور شد
- خداوند! خداوند!
- باز ميگردم
به وقت شام باز ميگردم
- جيبهاي گدايان را چه ميكني؟
- جيبهاي گدايان
سوراخهاي بزرگ دارد
شهر از خش خش ملحفهها آبستن
از روده بزرگ پر صدايش
پيوسته
ساختمانهاي بزرگ پس ميدهد
آبهاي جهان
به سوي ماه
خيز بر ميدارند
و هستي زمين
در پوست نميگنجد
- روح بلند
روح بلند من
بر آسمان شو
و در طبقه هفتم
پدربزرگ مرا به نام صدا زن
با چشمهاي حبابگونش
نگاه كرد روح:
- در دستهايت چه داري زمين؟
- خطوط سرنوشت
و مشتي خاك!
- خاك را به كناري نه
كه انگشتهاي سيماني
به تهديد
خاطر آسمان را خراشيدهاند
و خداوند
كه وقت شام باز ميآيد
و سفرههاي مورچگان را
از سوسكهاي تيره ميانبارد
و در پرتو شمع
نيمي از صورتش
در تاريكي نهفته است
بر سرير پشمينش
به خواب
روياي جهاني را ديده است
كه در او هزار ماه برآمده است و
هزار شمع را
به وقت شام
به قتل رسانيده است
- چه هاله زريني
به گرد توست پروردگار
به سوسكهاي تيره
رحم نكردهاي
و روياهاي آدميان را
از ستارههاي شبانه
انباشتهاي.
کتو فون وابرر
فريدا از بالاي ديواري به پايين، به من نگاه ميكرد، با پرندهاي در ابروهايش. تابلوي كوچك رنگارنگی که میان تابلوهای زيادي آويخته بود.
در خانهاي در پدرگال، محلهاي ويلايي، در حومه مكزيكوسيتي، بر زمينی سخت و غير انساني، جايي كه گدازههاي آتشفشان تا پاي ديوارها ميرسيد و وجود گياهان در كنار گدازهها به معجزه شبيه بود، گياهان انبوهی كه ميشد در بخشي از تابلوهايش پيدا كرد، نخستين بار چشمهاي او را ديدم.
چهرهاي كه به نظر زيبا و در آن واحد ترسناك، جدي، بياحساس و مصمم ميآمد. گويي چيزي را ميدانست و نميگفت. رازي كه ميفهميدم اما نميدانستم آيا ميتوان آن را باز گفت. نه! حتي نميخواستم آن را دريافت كنم. به همين خاطر پس از آن، با آنكه در جمع ما كساني بودند كه او را از نزديك ميشناختند، از او هيچ نپرسيدم، بلكه ترجيح دادم آن تصوير عجيب را براي هميشه به فراموشي بسپارم.
مدت زمان زيادي از زندگي فريدا نميگذرد، با اينهمه بسيار دور به نظر ميرسد، گويي در قرون وسطي مي زيسته. در مكزيكو زمان به شكل عجيبی پيش ميرود، چنانکه وقتي نقاشان و معماران اروپايي به آنجا ميرسند، درست نميدانند آن جا چه زماني است و نميتوانند در هنر، معماري، مبلمان و وسايل زندگي نشانههاي پيشرفتي را كه معمولاً در همه جا هست بيابند.
از هنر فريدا چنين برميآيد كه نگاه او بيش از رويدادهاي تاريخي متوجه ريشههايي است كه از آن هنر نقاشي مكزيك، شعر و هنر مردمي شكوفا شده است.
فريدا پس از ازدواج با ديهگو ريوراي نقاش، در مركز رويدادها زندگي ميكرد. ازدواج آن دو مصادف بود با شكلگيري رنسانس مکزيك، نوعی ادبيات يا هنر جديد كه بيشتر فلسفي بود تا سياسي. اين انقلاب كه پيش از انقلاب روسيه به وجود آمد و ريورا هم نقش عمدهاي در آن داشت و حتی نميتوان آن را با رنسانس اروپا در ايتاليا مقايسه كرد، به شدت خاص و سراپا خودجوش و مکزیکی بود و در آن هرگز تئوريهاي انقلابي ماركيستي-سوسياليستي مطرح نشد. پس از پايان انقلاب ابتدا حزبي كمونيستي پديد آمد. آرزوي زاپاتا تجديد حيات مکزيک، بازگشت به هنر پيش-کلمبوسی و تقسيم زمينها و سازماندهي روستاها به شيوه ازتكي بود، كه مكزيكو در آن زمان، به نسبت فاصله ای که ما اکنون از روم و يونان داريم، آنقدرها از آن فاصله نداشت. اگر بتوانيم تصور کنيم که تنوچتيتلان -مكزيكوی سابق- در قرن سیزدهم ميلادی توسط ازتک ها بنا شد و در آغاز دهه پنجاه نابود شد؛ می توان درک کرد که چرا ريورا در نقاشی های ديواری اش با جوتّو، پيرو و مانتگنا همسو شده بود. با اينكه عصر ازتكها همزمان با شكوفايي رنسانس در ايتاليا بود؛ هنوز پس از انقلاب، تعداد زيادي از مردم مكزيك به زبان نائوآتل صحبت ميكنند.
ريورا در جريان انقلاب اعتبار بسياري در اروپا كسب کرد. او با ايدئولوژي و اهداف سياسي از پاريس به مكزيكو برگشت و با تصاوير ديواري عظيمش به پيشبرد انقلاب كمك شایانی كرد. نقاشيهاي ديواري عظيم او كه متأثر از تصاوير تاريخي، هنر مردمی مكزيك، كوبيسم و هنر پيش-كلمبوسي بودند نشان ميدهند براي وي ايجاد حس ملي گرايي تا چه اندازه اهميت داشته است، اينكه سبب شود نه تنها روشنفكران بلكه مردم هم با چنين احساسی در جريان انقلاب شرکت كنند. داستانهاي مصور عظيمي كه حتي مردم بي سواد از طريق آن با تاريخ مردم مكزيك آشنا شوند. ريورا كمونيست بود. نماينده آمريكاي لاتيني كمونيسم. فريدا نيز به عنوان دانشجو به عضویت حزب درآمده بود. آن زمان فريدا و دوستانش در كشف ريشههاي فرهنگي مكزيك با يكديگر در رقابت بودند، چرا كه همگي ورود به عصر جديدي را احساس ميكردند.
كارهاي فريدا در مقايسه با عظمت ديوارنگاريهاي ديهگو، اشكال كوچكي از اهداف هنري شوهر و روشنفكران زمانش بود كه به شيوه خود اجرايشان ميكرد. او در سايه مردي نقاش، آرمانگرا و ايدئولوژي زندگي ميكرد. مطمئناً تأثير ريورا بر كارهاي فريدا و همچنين تأثير پنهانتر فريدا بر كارهاي ديهگو را ميتوان ديد، با اين حال آن دو هرگز خود را با يكديگر مقايسه نكردند. فريدا كه آن زمان شاهد پايان جنگ مسلحانه بود نيز به ضرورت تغيير ساختار سياسي- اجتماعي مكزيك اعتقاد داشت. اين شيوه فكر ناسيوناليستي و ضد امپرياليستي فريدا بر پيام تصاويرش تأثير گذاشت.
فريدا همچنين از راهنمايي هاي ريورا در نقاشي بهره ميبرد. اولين بار كه فريدا نقاشيهايش را براي نظرخواهي به آتليه ريورا برد، ريورا را از آنچه در آثارش بود شگفتزده كرد. همان چيزهايي كه برتون بعدها به آنها «پاپيون دور بمب» نام داد. برتون در مورد فريدا چنين نوشت: «فريدا تنها كسي است در تاريخ هنر كه توان شكافتن سينه و قلب و گفتن حقيقت بيولوژيكي و اينکه در آن چه احساس ميكند را دارد.» برتون به فريدا «برجسته ترين نقاش زن» لقب داد و اين قطعيترين برهان وجود رنسانس در هنر مکزیک است. همچنين پيكاسو در تنها نامهاش به ريورا چنين نوشت: «نه درااين، نه من و نه تو هيچكدام در مرتبه اي نيستيم كه بتوانيم يك سر بكشيم، آنگونه كه فريدا كالو ميكشد.»
هر آدمي سياسي است. فريدا هم زماني كه با پرسشهاي اجتماعي رو به رو ميشد، زندگي خصوصياش تحت شعاع قرارميگرفت. او هنرش را با موضوعاتي اساسي كه در تجربيات درونياش رخ ميداد، درگير ميكرد. گويي به وسيله رؤياها، تخيلات، ترسها و اميدهايش مانيفيست صادر ميكرد، اما او هرگز تلاش نكرد تا خود و دردهايش را در الويت قرار دهد، بلكه وضعيت او سمبلي است از دردهاي همه آدمهايي كه ميخواهند رشد روحي داشته باشند. او چارهاي نداشت جز اينكه با نقاشيهايش، دردهايش را رفع يا حداقل تحملپذير كند. همچنين ميتوان گفت دردهاي او تحولي بزرگ را در زندگياش سبب شدند و دري بر او گشودند كه پيش از اين هيچكس از آن نگذشته بود. به اين ترتيب او به وقايعنگار، پژوهشگر، انقلابي و مسافري در سرزمين بيرحمي -آنگونه كه در نقاشيهایش ميبینیم- بدل شد. او اين كار را با زباني بسيار قوی انجام ميداد، سبكي كه برگزيد و آن را به الفبايي جادويي بدل كرد، طوري كه ديگر به سختي ميتوان ناديدهاش گرفت. در حقيقت هر یک از ما سرزمينی در خود داريم كه فريدا با قدرت، خود را به آنجا ميكشاند و آنچه او از درون ما با خود ميآورد، اثري عميق در روح ما بر جاي مي گذارد، با شناختی دردناك، با ترس، با اميد و پيروزي. آنچه فريدا ميگويد به همه ما مربوط مي شود. او زندگياش را پيش روي ما ميگسترد و چون جادو در ما اثر كرده، با زندگي مان در ميآميزد.
راكل تيبول در كتابش درباره نقاشان زن چنين مينويسد: «لحظه مهم گسترش روحي افراد، تربیت احساسات است. تنها در چنين حالتي است كه جريان اجتماعي نشأت گرفته از احساسات به اثر هنري منجر ميشود.»
فريدا كالو در ۶ جولاي ۱۹۰۷ در خانه پدرياش در كویوآکان درحومه مكزيكوسيتي به دنيا آمد. پدر عكاساش، فرزند يك يهودي مجاري الاصل اهل بادن- بادن و مادرش سرخپوست- اسپانيايي بود. آن دو در مكزيكو به عقد يكديگر درآمدند و مدت كوتاهي پس از ازدواج، سفر خود را در مكزيك براي عكاسي از بقاياي معبدي ازتكي آغاز كردند.
فريدا در اوان كودكي به فلج اطفال مبتلا شد و پس از آن هميشه ضعفي در پاي راستش احساس ميكرد، تا اينكه تصادفي سخت در ۱۸سالگي به كلي زندگياش را دگرگون كرد. برخورد قطار شهري با اتوبوسی كه فريدا در آن نشسته بود و شكافتن پشت و لگنش با شيئي آهني سبب شد تا به خاطر عواقب جسمي و دردهاي ناشي از آن، تمام زندگياش به مبارزه بگذرد. فريدا از همان زمان با جديت تمام ساعاتي را كه مجبور بود در بيمارستان سپري كند، به طراحي و نقاشي گذراند. چند سال بعد به عضويت حزب كمونيسم در آمد و از طريق عكاسي به نام تينا مدتي با ديهگو ريورا آشنا شد، كه تابلوهاي ديوارياش از كودكي شگفتزدهاش ميكرد. فريداي بيست و دو ساله و ديهگوي چهل و دو ساله در ۱۹۲۸ ازدواج كردند. بعد از ده سال زندگي مشترك، پس از يك جدايي طولاني از يكديگر طلاق گرفتند. بعدتر دوباره با هم ازدواج كردند. هر دوي آنها جدا از رابطه زناشويي، روابط عاشقانهاي با ديگران داشتند. فريدا همچنين به رابطه جنسي با زنها علاقه داشت، با اينحال نتوانست ماجراهاي عشقي بسيار ديهگو، به خصوص با خواهر جوانش را تاب بياورد. با اين همه اين دو عاشق مشهور، هسته اصلي دايره روشنفكران را تشكيل ميدادند و خانه آبي كه محل زندگي شان بود، بازديدكنندگان و همفكران بسياري را از سراسر دنيا جذب ميكرد. طوري كه حتي تروتسكي بخشي از پناه سياسياش را در آنجا گذراند.
در سالهاي اول ازدواج، فريدا در چندين سفر به امريكا ديهگو را همراهي كرد، اما بعدها به دليل بيماري ديگر قادر به اين كار نبود. او در تمام طول زندگي اش، بر اثر جراحات ناشي از تصادف درد داشت و هميشه مجبور بود سينه بندي گچي را تحمل كند و به جراحيهاي بيشماري تن دهد. ماههاي زيادي مجبور بود دراز بكشد و اين درد زيادي به همراه داشت. به خاطر آرزوي داشتن فرزندي كه دكترها قدغن كرده بودند، بارها سقط جنين كرد. هرچه بيماري بيشتر در او رشد ميكرد، باعث ميشد او بيش از پيش به خودكشي و محدوده خصوصياش فكر كند و در خلوت به مكاشفه در درونش بپردازد. او ديوانهوار و بيوقفه اغلب در تختخواب و بيمارستان نقاشي ميكرد و معمولاً بی آنکه به فروش نقاشيهايش فكر كند آنها را به دوستانش ميبخشيد.
آندره برتون در سال ۱۹۳۸ پس از ملاقات با فريدا، او را سورئاليست خواند. لقبي كه فريدا خود با آن موافق نبود و ميگفت: «من رئاليسم خودم را ميكشم.» برتون در سال ۱۹۳۹ در گالري جولین لوي در نيويورك اولين نمايشگاه فريدا را برگزار كرد كه موفقيت بسياري در پي داشت.
در سالهاي دهه چهل دانشجوياني را كه نزد فريدا نقاشي ميآموختند، «فريداها» ميناميدند.
در دهه پنجاه دوباره سلامتياش رو به وخامت رفت. در ۱۹۵۳ مجبور شدند يكي از پاهايش را قطع کنند و يك سال بعد از دنيا رفت. آخرين عكساش او را بر صندلي چرخدار در تظاهرات عليه دخالت سيا در انتخابات رياست جمهوري گواتمالا نشان مي دهد.
خانه آبي كه فريدا سال هاي بسياري از زندگياش را در آنجا به سر برد، امروزه موزه فريدا كالو است. در خانه آبي كنار هر طراحي و نقاشي ميتوان چيزهاي زيادي پيدا كرد كه فريدا در طول زندگياش به مرور جمع كرده بود و ميان آنها زندگي ميكرد. مجموعه مشهوري از اكسوتو-وتيو شامل وسايل بازيهاي مكزيكي از جنس حلب و مقواي جعبه تخممرغ، كدو، سفال، سيم، جمجمه شكري تزئيني برای روز مردگان، عروسكهاي يهودا در اندازه های طبيعي از حصير يا كاغذ كه در روز رستاخيز مسيح سوزانده ميشدند، آينه و قابهایی از نوارهاي باريك فلزي، پرچمكها و فانوسهاي كاغذي براي تزئين خيابانها در روزهاي جشن و همچنین پيناتاها -حيواناتي در اندازههاي طبيعي و يا هيولاوار براي كودكان كه در كريسمس بر طناب ميآويزند و از آنها وقتي در هوا تاب ميخورند و ميشكنند، شيريني ميبارد. مجموعه باشكوه مجسمههاي كوچك دوره پیش- كلمبوسي ريورا، امروزه به موزه ديگري برده شده است.
ديهگو ريورا مينويسد: «هنر واقعي در مكزيكو، هنر مردمي است... آنچه مردم عامي براي عامه ميسازند.» هنري بسيار ساده كه كسي براي آن تعليم نمي بيند، با اين حال پيشروتر از آموزشهاي مدارسي است كه روشهاي بسياري را براي رسيدن به هنر مي آزمایند.
در باغ خانه آبي هنوز گياهان مكزيكي با برگهاي قطور رشد ميكنند و در آشپزخانه ميتوان ظروف سفالياي را پيدا كرد كه فريدا زماني از آنها استفاده ميكرد و هنوز هم مشابه آن را در بازارها میفروشند: لگن بزرگ سنگي كه در آن مواد نوعي نان مكزيكي را ورز ميدهند و هاوني از سنگ آتشفشان متخلخل كه در آن فلفل چيلي ميسابند، همچنين عكسهايي از حيواناتي كه با او در يك خانه زندگي ميكردند، مانند عكسهايي از میمونهای دست آموز، آهوی گرانيسو و آقاي خلوتل -سگ بي موي محبوب فريدا، طوطيها، خرگوشها، حشرات و همه آنچه در نقاشيهاي فريدا مي توان ديد. فريدا در جهاني كه آفريد زندگي ميكرد و خود بخشي از آن بود. او هميشه لباسهاي سنتي مكزيك با تزئينات پیش-كلمبوسي به تن ميكرد و موهايش را متناسب با آن با نوارها و پارچههايي ميآراست. او حتي در امريكا هم حاضر نشد تزئينات سرخپوستیاش را كه ريورا بسيار دوست داشت كنار بگذارد. لباسهاي سنتي او حتي توانست جريان مُد در امريكا را تحت تأثير قرار دهد، طوري كه در مجله مُد نيز ظاهر شد. پوشش نامتعارف، بخش از بيان هنري و سياسي او به شمار ميرفت. او با نشان دادن خود و اطرافش به اين شكل، طبيعت بيجان، گياهان و اشياء زندگياش را مانند نقاشيهايش نشان ميداد. جهاني آفريد و در آن، خود و داستان زندگياش را قرار داد. برتون كه مجذوب فريدا و هنرش بود، او را چنين وصف ميكند: «شاهزاده خانوم افسانهاي با قدرت جادويي (...) در لباسي از بالهاي پروانه طلايي.»
فريدا در آثارش هنر ناب را مورد پرسش قرار مي دهد و سنت هنري معمول را نقد ميكند. در زمان او بسياري از هنرمندان مهم مكزيك كيفيت عالي توليدات هنري عوام را ميستودند، بيآنكه آن را به شكل قاطعي در كارهايشان مطرح كنند -آنگونه که به عنوان مثال فريدا انجام مي داد. او از هنر مردم كشورش براي در خاطر نگاه داشتن اسطورههاي كهن كه زماني مردم مكزيك را با يكديگر متحد ميكرد استفاده مي كند. در كارهاي او عناصر متفاوتي در هم ادغام ميشوند. فريدا همچنين از تصاوير كوچك اکسوتيو-وتيو نقاشي شده بر فلز كه براي نذر و شكرگزاري بر ديوار كليساها نصب ميكردند و در آنها همواره ميشد تصاويري از حوادث ناخوشايند را پيدا كرد، تأثير آشكاري گرفته است. او اين شكل ها را با اقتباس از كليساي كاتوليك دوره کلمبوسی با تصاوير مقدس ابزار شكنجه -نمادهاي كلاسيك احساس درد- تركيب ميكند. فريدا همچنين مي گذاشت تا از نقاشيهاي ديواري بدوي ميخانههاي عرق مكزيكي آگابه كه متعلق به مردم فقير و مورد توجه بسياري از هنرمندان آن زمان بود بارور شود. او حتي در سالهاي آخر زندگي با هنر جويانش پولکرياس ميكشيد.
او با پرترههايش، سنتی پرترههاي تاريخي را ادامه ميداد و با استفاده از سمبلهاي سرخپوستی به ساختارشكني آنها ميپرداخت. او داستانهايي را روايت ميكرد كه اغلب در ترانههاي مذهبي بازارهاي سالیانه ميتوان شنيد. طنز او با مجموعه طراحيهاي موجز دوست نقاشش پوسادا از هياهوي روزمره خيابانها برابري ميكند. او درست مانند نقاشيهاي مردم عامي اهميت بسيار كمي به تناسب و پرسپکتیو ميداد و توجهاش را به جزئيات در تابلوهايش معطوف ميكرد.
فريدا در اغلب تابلوهايش چنان خود و زندگياش را تصوير ميكرد كه پيش از آن كسي در تاريخ هنر از اين فرم خودنگاري استفاده نكرده بود و سابقه نداشت كه كسي شخصيت، داستان، و موجوديت خود را با چنين سبك پيچيدهاي تصوير كند و خودش همانگونه كه تصوير کرده زندگي كند و اين تنها، كشف فريدا كالو است.
در سال ۱۹۸۲ گالري هنر وايتچيپل لندن نمايشگاهی موفق از بازنگري آثار فريدا برگزار كرد و با رويكردي نو سبب شد تا او به نمادی فرهنگي بدل شود. در آن زمان عقايد بسياري درباره كارهاي فريدا وجود داشت كه اغلب راه به اشتباه ميبرد، با اين حال محبوبيت فراوانی كه فريدا امروزه كسب كرده در واقع مديون همين نمايشگاه است، به گونهاي كه امروز او بيش از ساير نقاشان مكزيكي در اروپا شناخته شده است.
عنواني كه امروزه به فريدا ميدهند «نقاش دردها» است. عنواني كه به نظر ميآيد كار او را محدود ميكند. نقاشيهاي او نمايشگر افسونگري پيروزمند، لذت، باروري، اروتیسم و احساسات هستند. چنانكه او به طبيعت بيجان كه در زبان اسپانيايي به آن «طبيعت مرده» ميگويند، «طبيعت زند» نام ميدهد. گياهان و ميوههاي او، موجوداتي جاندار مانند آلت تناسلي به نظر ميآيند. همچنين رنگهاي نقاشيهاي او، بدليجات و كت و دامن با شكوهش، گياهان و گلهاي بسياري كه شخصيت هايش را در آنها قرار ميدهد، گويي از زندگي سرشارند و از شدت زندگي ميلرزند. همچنين خود پرتره هاي او حتي هنگام بيان درد، پر از زندگي و بدون احساس تسليم هستند. آنها تا آنجا كه ممكن است وحشتناك هستند، اما هرگز حس دلسوزي را بر نمیانگيزند. او هيچگاه نخواست درد را نشان دهد تا بيننده با آن همدردي كند، بلكه او خود را سمبلي از درد ميبيند و هدف او فهميدن درد است. او از درد به عنوان ابزار استفاده ميكند. مرگ كمين كرده در تصاوير او، علاوه بر تأثير از سنت ازتكي كه در آن مرگ جزء اجتنابناپذير زندگي است -مانند الهه كواتليسه كه بر زندگي و مرگ به يك اندازه تسلط داشت- با حضور هميشگياش در زندگي، هر لحظه ارزش حياتي زندگيها و فرديتها را تعيين ميكند.
نقاشيهاي فريدا را حتي ميتوان نوعي درمان تلقي كرد. او از آنها براي طفره رفتن از درد و كنترل بدن رو به زوالش استفاده ميكرد. چنين به نظر ميآيد كه او با دردي كه در تمام طول زندگياش احساس ميكرد و نگاه داشتن بدنش در برابر آن، به نوعي خود درماني دست مي زد. فريدا توانست دري براي ورود به درونش بيابد و به آنچه كه او را از زندگي شخصياش جدا ميكرد، دست پيدا كند و آن كشف سقوط انسان و بيرحمي موقعيتهاي بشري بود. او با سمبليك كردن اين موقعيتها، ما را در نبرد زندگياش شركت مي دهد. تصاوير او پنجرهاي به جهان رازهاي درون ما هستند كه در آن موضوع فقط دردهاي يك زنِ تنها نيست.
فريدا كالو با تصوير کردن زنانگي درونش، تصوير كهنهاي را مي شكند كه به زنها نقش دروني و به مردان نقش بيروني در خانه، بدن يا روحشان ميدهد و به اين ترتيب تصوير سنتي پناهگاه دروني زن را از بين ميبرد. او با نشان دادن دردهايش اين ديدگاه را كه زن مكاني براي آسودن است و تمايل انسانها به عقب نشيني به جسم مادرشان را نابود ميكند. خود پرترههاي او، لباسهايش، سينه بند گچي بدقوارهاش كه با اعتماد به نفس آن را رنگ ميكند و زخمهايش را مينماياند، هيچكدام نشان بي شرمي يا خشونت او نيستند بلكه نشان ميدهند كه او نميخواست او را تنها يك زن ببينند. او تلاش ميكند تا به عنوان انسان ديده شود، انساني كه با قدرت جادويي و خودپرستي لذتبخشي زندگي ميكند و مصر است به عنوان فريدا -شهيد پيروز- سمبلی همگاني باشد، كسي كه سرنوشت را به مبارزه ميخواند، هميشه مغلوب ميشود و ديگران همچون حماسهاي قهرمانانه درباره مبارزهاش حرف ميزنند. او در تصاويرش اغلب هراس برميانگيزد و با آن عصب انساني عميقي را عريان ميكند، اين حقيقت را كه ما به آساني نابود ميشويم، مرگ در پي ما است و تنها در تاريخ درد ميتوانيم به كشف اين حقيقت برسيم كه زندهايم. فريدا مينويسد: «همهچيز موجود است و تنها قانوني كه ما را به حركت وامي دارد زندگي است. ...هيچكس متمايز از ديگري نيست. هيچكس تنها براي خود مبارزه نميكند. همهچيز، همهچيز است و در عین حال يكي است. ترس و درد و لذت و مرگ چيزي بيش از بخشي از وجود ما نيستند.»
فريدا سورئاليست نبود، زیرا از جدا كردن واقعيت از خيال سر باز ميزد. او مرز جهان درون و بيرون، مرز بين روح و بدن را از ميان بر مي دارد، آنچه رخ ميدهد و آنچه احساس ميكند. قدرت خلاقه فريدا هميشه با تخيلِ ترس، اميد، به سخره گرفتن زندگياش و با نوعي تلخي طنزگونه، در داستانهايي كه پيامش درون آنهاست نمودار ميشود. او ميگذارد تا ما درفرايند موقعيتهاي متفاوت علی و معلولی شريك شويم. او در خود پرتره هايش ديدگاه جديدي از اين دگرديسي را به ما نشان مي دهد، اينكه هیچكدام از تصاويرش با ديگري برابري نميكند. فريدا به اين دليل موفق است كه قادر به نشان دادن چيزي است كه معمولاً نميتوان نشان داد و اين كار را با قدرت تصویرگرياش انجام ميدهد و اين تنها دليلِ يكتايي اوست.
خداوند عزيز
با من مهربان باش
دریا بسیار گسترده است
و قایق من بسیار کوچک.
آواز قایقرانان ایرلندی